بی‌تابی – با صدای علی‌رضا قربانی

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

بیست سال

خونه‌ی عموی مامان‌ام بودیم. آهنگ «چشمای تو»ی «داریوش» پخش می‌شد که دایی اومد دنبال‌مون… تو راهِ خونه زد زیر گریه و گفت: «دایی… باباتون راحت شد!» آنا با چشم‌های بچّگونه ولی مضطرب پرسید: «مُرد!؟»
از اون شبِ سیاهِ بیست‌ساله فقط همین یادمه، بعد گریه بود و اشک بود و پارچه‌های سیاه روی دیوار خونه‌مون و…
امروز درست ۲۰سال از اون ماجرا می‌گذره، بیست‌سال!
بچّه‌ی بزرگِ خونه -پسر ۱۴ساله‌ی یکی‌یه‌دونه‌ی مامان و عزیزدُردونه‌ی مامان‌جون- الان ۳۴ سالشه و هنوز بزرگ‌ترین مشغولیّت ذهنی اون‌هاست. دخترها به پشتوانه‌ی مادری بی‌نظیر و همّت خودشون همه‌گی سروسامون گرفتن، حتّا منیرِ ۵ساله هم امروز خانومی شده واسه خودش، فقط من‌ام که تو کار خودم موندم، موندم که آیا نقش اوّل زندگی، خودم‌ام، یا باید دنبال یه نقش اوّل خوب بگردم. حس می‌کنم از پسِ اجرای این فیلم‌نامه -به تنهایی- بر نمی‌آم، حالا عیب از منه یا سبکِ بازیگریم!؟ -نمی‌دونم؛ فقط می‌دونم که روی نقطه‌ی صفر موندم، درجا می‌زنم، از هرکاری می‌ترسم، «شروع» برام فاجعه شده، حتّا برای تموم کردن کارای نصفه‌کاره هم لنگ می‌زنم. تنها چیزی که روی پا نگه‌ام داشته، یادآوری چشم‌های مامانمه توی فرودگاه مهرآباد، روزی که برای بدرقه‌ی من اومده بود و با نگرانی و غمی که توی نگاه قشنگش موج می‌زد، قدم‌هام رو دنبال می‌کرد… نگاهی که می‌دونم یه عمر باهامه و روپا نگه‌ام می‌داره.
این‌جا می‌خوام به اون نگاه -در برابر یه دنیا- قسم بخورم و بگم که «مامان قول می‌دم که پیداش کنم، نقش اوّل رو می‌گم، اگه خودم یا هرکس دیگه، پیداش می‌کنم و نقشی تقدیمت می‌کنم که از کارگردان بودنت پشیمون نشی و لذّت ببری.
اینا رو می‌نویسم که آدم‌ها بدونن: همه‌ی بچّه‌هات، هر ۴تامون، لحظه‌لحظه‌ی این بیست سال‌مون رو از تو داریم و هر چیزی هستیم یا شدیم از صدقه همون نگاه قشنگیه که هشت سال تمامه در حسرت‌اش
«می‌سوزم و لب نمی‌گُشایم که مباد
آهی کِشم و دلی به‌درد آید از او»

این هم «دستای تو»ی «داریوش» که از وقتی فهمیدم «اردلان سرفراز» این شعر رو به یاد پدرش سروده (پاورقی ص۳۲ کتاب «از ریشه تا همیشه»)، بیشتر بهش حسّ دارم. (یه سری از دوست‌ها الآن می‌فهمند که چرا وقتی این ترانه رو گوش می‌دم، زیادی ساکت می‌شم)

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

فیلم «باد صبا»

این فیلم اثر یک فیلم‌ساز شناخته شده‌ی فرانسوی به نام «آلبرت لاموریس» است که در سال ۱۹۶۹ و با هم‌کاری وزارت فرهنگ و هنر آن زمان ساخته شد. ۸۵ درصد صحنه‌های فیلم از بالا توسط هلی‌کوپتر گرفته شده که به آن جاذبه‌ی خاصّی می‌بخشد. فیلم بسیار نوستالژیک و مدّت آن ۷۰ دقیقه است.
در مراحل پایان کار، وزارت فرهنگ با استناد به این که فیلم پیش‌رفت‌های ایران را نمایش نمی‌دهد لاموریس را وادار می‌کند که نماهایی را به فیلم بیفزاید، پروسه‌ای که هیچ‌گاه به پایان نرسید چرا که لاموریس هنگام فیلم‌برداری در یک سانحه‌ی هلی‌کوپتر در سدّ کرج کشته شد. فیلم اثری زیباست که هیچ‌گاه در ایران نمایش داده نشد!
این‌جا نسخه‌ی فارسی فیلم را ببینید و برای دیدن فیلم به زبان انگلیسی به سایت مرجع سر بزنید.

بیضه دارانِ بی مغز!

چندی پیش بحثی داشتیم با تنی چند از یاران در غربت در این باره که زبان فارسی یکی از معدود زبان‌هایی‌ست که در آن برای سوّم‌شخص مفرد تنها یک ضمیر وجود دارد: «او»، خواه این شخص «زن» باشد، خواه «مرد».
از بحث زبان‌شناسی مساله که بگذریم (چون بعضی بر این عقیده‌اند که این یک ضعف زبانی است) به نظر من این موضوع ریشه در تفکّری دارد که در آن -از نظر محتوا- «زن» و «مرد»ی وجود ندارد و این «شخص» است که تعیین‌کننده است. این تفکّر به‌دلایل مختلف از جمله مذهب، فن‌ّآوری و … تغییر کرد و زبان‌مان پر شد از واژه‌هایی که شکاف بین زن و مرد را عمیق و عمیق‌تر کرد (نمونه‌ی آن ضرب‌المثل‌هایی مثل «از زن کمتر»، «زن صفت» و موارد بی‌شمار دیگر…)
امروز آن اندیشه‌ی ناب آغازین کارش بدانجا کشیده که کوته‌بینانی با چاپ عکس «مردی» با روسری، قصد تحقیرش را دارند؛ غافل از این که اگر عده‌ی کثیری از زنان‌مان هم روسری سرشان است، به لطف سرنیزه‌های همین جیره‌خواران بوده!
نمی‌دانم اینها کورند یا چشمان‌شان را بسته‌اند و نمی‌خواهند ببینند که پرچم‌داران جنبش سبز -از بالا تا پایین- زنان و دختران ما هستند و مردان در عمل به دنبال ایشان حرکت می‌کنند.
از آغاز جریان تا امروز تعداد زنان تاثیرگذار بر جنبش اگر بیش‌تر از مردان نباشد، کم‌تر نیست! این موضوع با توجّه به تعداد کم‌تر زنان در کشور (از لحاظ آماری) قابل تامّل است. عده‌ای خُرده خواهند گرفت که اغراق میکنم ولی مثال برای گفته‌هایم کم نیست: زهرا رهنورد است که جایزه می‌گیرد نه میرحسین موسوی، کدام مرد ایرانی (از آقای احمدی نژاد که بگذریم!) در جهان از شیرین عبادی شناخته‌شده‌تر است؟ آنقدر که از مادران شهدای سبز دیده‌اید، از پدران‌شان حتّا شنیده‌اید!؟ قصدم -زبانم لال- آزردن دل پدران عزیزی که داغ‌دار جگرگوشه‌هایشان هستند، نیست؛ تنها می‌خواهم چشم کوردلان را به حقیقت باز کنم و به آنها بگویم که دوره‌ی لوطی‌گری و لُمپنی سرآمده! امروز مردان ما از داشتن چنین مادران و خواهرانی احساس غرور می‌کنند و به خودشان می‌بالند؛ اگر دیروز با زور سر نیزه چادر بر سر مادران‌مان انداختید، امروز همین چادربه‌سران و دختران‌شان کمر به سیاه کردن روزگارتان بسته‌اند و مردانِ حرکت نیز به این‌که در این مبارزه‌ی نابرابر، در کنار این شیرزنان در پی حقّ‌شان باشند، افتخار می‌کنند و در این راه اگر هم روزی به زور چادر سرشان بگذارید، چیزی از ارزش‌شان کاسته که نخواهد شد هیچ، عزیزترشان هم کرده‌اید، اما باز هم نه به عزیزی مادران ستم‌کشیده‌شان!

کلاس درس خالی مانده از تو

غزل‌مثنوی زیبایی از «هیلا صدّیقی»، خوانده شده در انجمن فرهنگی ادبی امیرکبیر به تاریخ ۲۷ام آبان‌ماه ۱۳۸۸.
(ذرّه ذرّه‌ی وجودم را شعفی وصف‌ناپذیر فرا می‌گیرد وقتی تصوّر می‌کنم که فرزندان فردای ایران‌ام را چنین مادرانی پرورش خواهند داد؛ درود بر یکایک این شیرزنان)


این هم متن این شعر زیبا (جایی نتوانستم راه تماسّی برای کسب اجازه از این عزیز پیدا کنم ولی امیدوارم به‌خاطر به اشتراک گذاشتن شعرش، از من دل‌گیر نشود):

هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار
شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه، بوی الفبا
صدای زنگ اوّل محکم و تیز
جزای خنده‌های بی‌مجوّز
و شادی‌ها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی‌های ما بود
فرود خشم و تهمت‌های یکریز
رسیده اوّل مهر و درونم
پُر است از لحظه‌های خاطرانگیز
کلاسِ درسِ خالی‌مانده از تو
من و گل‌های پژمرده سر میز
هوا پاییزی و بارانی‌ام من
درونِ خشم خود زندانی‌ام من
چه فردایِ خوشی را خواب دیدیم
تمام نقشه‌ها بر آب دیدیم
چه دورانی! چه رویای عبوری!
چه جُستن‌ها به‌دنبال ظهوری!
من و تو نسل بی‌پرواز بودیم
اسیرِ پنجه‌هایِ باز بودیم
همان بازی که با تیغِ سرانگشت
به پیش چشم‌های من تورا کشت
تمامِ آرزوها را فنا کرد
دودست دوستی‌مان را جدا کرد
تو جام شوکران را سرکشیدی
به ناگه از کنارم پرکشیدی
به دانه‌دانه اشکِ مادرانه
به آن اندیشه‌های جاودانه
به قطره‌قطره خونِ عشق سوگند
به سوز سینه‌های مانده در بند
دلم صدپاره شد بر خاک افتاد
به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو آنجا که رفتی، شاد هستی؟
در آن‌سوی حیات، آزاد هستی؟
«هوای نوجوانی» خاطرت هست؟
هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
بگو آنجا که رفتی هرزه‌ای نیست؟
تبر! تقدیر سرو و سبزه‌ای نیست؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گورهای بی‌نشان هست؟
صدای ضجّه‌های مادران هست؟
بخوان هم‌درد من، هم‌نسل و هم‌راه
بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اوّل مهر است و پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو
و گلهایی که پژمرده سر میز!

خون ارغوان‌ها

«منوچهر همایون‌پور» -خواننده‌ی این اثر- همانی‌ست که سرود «آفتابکاران جنگل» را هم با صدای گیرای خود خوانده و نام خود را با این آثار جاودانه کرده است. در ادامه می‌توانید این سرود زیبا و نافذ را بشنوید و متن آن را بخوانید.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها
تو ای بانگ شورافکن، تا سحر بزن شعله تا کران‌ها
که در خون خستگان، دل‌شکستگان، آرمیده توفان
به آیندگان نگر، در زمان نگر، بردمیده توفان
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت‌دهندگان را
که لبخند آزادی، خوشه‌ی شادی، با سحر بروید
سرود ستاره را موج چشمه با آهوان بگوید

ستاره ستیزد و شب گریزد و صبح روشن آید
زند بال و پر ز نو، آن کبوتر و سوی میهن آید
گرفته تمام شب، شاخه‌ای به لب، سرخ و گرده‌افشان
پرد، گرده گسترد، دانه پرورد، سر زند بهاران
قفس را بسوزان، رها کن پرندگان را، بشارت دهندگان را
که لبخند آزادی، خوشه‌ی شادی، با سحر بروید
سرود ستاره را موج چشمه با آهوان بگوید

خدا رو چه دیدی!؟

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنیف «موج خون»

تصنیف «موج خون» یک تصنیف ملّی میهنی است که در آواز اصفهان توسط «رهام سبحانی» بر روی شعری از «مرحوم فریدون مشیری» ساخته شده و توسّط «گروه بیداد» اجرا گردیده است. خوانندگان این تصنیف «حسن شرقی» و «هاله سیفی‌زاده» هستند.

بشنوید این تصنیف زیبا را:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

این‌هم متن شعر نغز آن که با حال و هوای امروز ایران‌مان هم‌خوانی بی‌نظیری دارد:

شرم‌تان باد ای خداوندان قدرت!
بس کنید
بس کنید از این‌همه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگه‌بانان آزادی
نگه‌داران صلح
ای جهان را
لطف‌تان تا قعر دوزخ رهنمون
سربِ داغ است این‌که می‌بارید بر دل‌هایِ مردم، سربِ داغ
موجِ خون است این‌که می‌رانید بر آن، کشتی خودکامگی، موجِ خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل‌های‌تان یک‌لحظه ساکت می‌شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وایِ مادرهایِ جان‌‌آزرده است
کاندرین شب‌هایِ وحشت، سوگواری می‌کنند
بشنوید این بانگِ فرزندانِ مادرمرده است
کز ستم‌هایِ شما هرگوشه زاری می‌کنند
بنگرید این کشت‌زاران را که مزدوران‌تان
روز و شب با خونِ مردم آبیاری می‌کنند
بنگرید این خلقِ عالم را که دندان بر جگر، بیدادتان را بردباری می‌کنند
دست‌ها از دست‌ِتان ای سنگ‌چشمان بر خداست
گرچه می‌دانم
آن‌چه بیداری ندارد خوابِ مرگِ بی‌گناهان است، وجدانِ شماست
با تمامِ اشک‌های‌ام باز نومیدانه خواهش می‌کنم
بس کنید
بس کنید
فکرِ مادرهایِ دلواپس کنید
رحم بر این غنچه‌هایِ نازکِ نورس کنید
بس کنید

مشتی نمونه از خروارها افتخار – سعید نوری


در پایتخت اشک دو انسان شاد نیست
دل‌های تنگ هم‌وطنانم گشاد نیست
چونان به جنگلی که تبر حکم می‌کند
اینجا رژیم ضدّ بشر حکم می‌کند
شلوار خیس می شود از ترس این رژیم
در کوچه‌های «غزّه» و «حیفا» و «اورشلیم»
این حرف‌ها رسیده به هنگام چَت به من
از جانب زنی عرب و چاق و فت به من
در پاسخش نوشته‌ام ای چاق خوب‌چهر!
ای وسعتت هر آینه آیینه‌ی سپهر!
انسان باشعور چرا چاق می‌شود؟
عرضش به طول یک شبه الحاق می‌شود؟
هرچند آن رژیم، ز کفّار حربی‌اند
غم‌ها و غصه‌های تو از جنس چربی‌اند
باید رژیم چاقی خود را عوض کنی
وقتی کمد شکسته، کمد را عوض کنی
البته مرگ بر ننه‌ی صهیونیست‌ها
تف بر تبار و روزنه‌ی صهیونیست‌ها
القصّه؛ غصّه‌های تو با عشق مردنی‌ست
خوب است جرعه‌ای بچشی، عشق خوردنی‌ست
آخر قرار بود کمی چت کنیم ما
حالا اجازه هست که «ماچت» کنیم ما؟
هر چند مشکل است از این فاصله تماس
لطفاً به دوربین بدنت را بکن مماس
من آه می‌کشم تو بگو دوست دارمت
هر چند گنده‌ای به بغل می‌فشارمت
« یا ایهّا الکثافتُ أنت مذکری
نا محرم اللّجن! أنا لا بیوة الخری»
اینگونه فحش‌های رکیکی حواله شد
چون دستمال، شخصیت ما مچاله شد
کبریت روشن غضبش را که فوت کرد
موضوع بحث نیز عوض شد، سکوت کرد
گفتم: تو حرف‌ها زدی از زخم خاک خود
من نیز حرف می‌زنم از خاک پاک خود
از تندرستی وطنم حرف می‌زنم
باور بکن که با دهنم حرف می‌زنم
ای چاق مهربان من ای نازنین من!
این است حرف‌های من و سرزمین من:
ایران! سرای شادترین مردم جهان!
صادرکننده‌ی همه‌ی گندم جهان!
ای تکه‌ی جداشده از روضه‌ی بهشت!
حتّا کویر لوت تو رفته به زیر کشت
ای در تو فقر سکته زد و رفت در کما!
ای پارچ پارچ نفت تو بر سفره‌های ما!
ای زادگاه مادری «احمدی نژاد»!
ای بهترین برادر «کوبا»، « اریتره»، « چاد»!

راز موفقیّت و مانایی تو چیست؟
ای آنکه یک اراذل و اوباش در تو نیست!
جاوید در توان ابد ضرب می‌شوی
هر روز پیش‌رفته تر از غرب می‌شوی
از غرب غیر ویسکی و ودکای ابسولوط*
ماندست مزه کردن اعمال قوم لوط
آنها به جای تخم فسادی که کاشتند
ای کاش یک وزارت ارشاد داشتند
در غرب نیز دولت اگر مهرورز بود
آیا به هیچ خشتکی از فقر درز بود؟
در غرب اقتصاد اساس و مبادی است
اینجا فقط تورم ما اقتصادی است!
اینجا به غیر «عفّت» و «زاییدن پسر»
زن‌ها نخواستند حقوقی ز مرد نر
زن را برای لذّت مرد آفریده‌اند
بر شاخه‌ی هوس، همه سیب رسیده‌اند
اما زنان غرب تساوی طلب شدند
مردان ذلیل تر ز زنان عرب شدند
ای غربیان که بوی ضلالت گرفته‌اید
آیا شما «سهام عدالت» گرفته‌اید؟
آیا رسیده است تراول به هر نفر؟
آیا رئیس دولتتان می رود سفر؟

آیا بزرگ مرد هنر را شناختید؟
یک‌بار مثل «ده‌نمکی» فیلم ساختید؟
آنجا رسانه‌ها که دم از برتری زدند
آیا به روزنامه‌ی «کیهان» سری زدند؟
آیا شما میان هوا فیل دیده‌اید؟
تا حال هیچ موشک «سجیّل» دیده‌اید؟
رستم نه؛ یک «حسین رضازاده» داشتید؟
یک‌بار پا به جام جهانی گذاشتید؟
در هجده آگوست به یک عده چک زدید؟
با رمز «یا مسیح!» کسی را کتک زدید
***
این گونه می توان سخن از افتخار گفت
«یک عمر می شود سخن از زلف یار گفت»

(برگرفته از «دی اکسید شوکران» وبلاگ شخصی سعید نوری)

گریه

گریه نمی‌کنم، نه این‌که سنگم
گریه غرورم‌رو به‌هم می‌زنه
مرد برای هضم دلتنگی‌هاش
گریه نمی‌کنه، قدم می‌زنه!
گریه نمی‌کنم، نه این‌که خوبم
نه این‌که دردی نیست، نه این‌که شادم
یه اتفاق نصفه نیمه‌ام که،
یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی‌ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی ناب‌رو داره
اگه یکی باشه من‌رو بفهمه
براش غرورم‌رو به‌هم می‌زنم
گریه که سهله، زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم می زنم

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.