باران را بهانه کردم،
بند آمد

برف را بهانه کردم،
آب شد

گم شدن کفش‌هایت را بهانه کردم،
پیدا شد

اصلاً چرا می‌خواهی بروی!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتی و نماندی
ای کاش در دل نیز چنین بودی!

No related posts.

  ۳ دیدگاهها به “رفتن (از نهال حیدری)”

  1. نهال خانوم نمی دانم این شعر مال چه زمانی است
    اما خیلی دوستش داشتم
    از این شعر ها به کارگاه هم بیاور گاهی …

  2. سلام آقای نادری
    بله من ایشان را ۴ ، ۵ سال هست که می شناسم و با هم دوست هستیم
    حتما سلام تان را خواهم رساند
    ارادتمند شما ناصر

 دیدگاه خود را نویسید

(required)

(required)

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

   
© 2012 ردّ پا Suffusion theme by Sayontan Sinha