RSS
 

عطش و آتش

۲۸ اردیبهشت

… شگفتا! وقتی که بود نمی‌دیدم، وقتی می‌خواند نمی‌شنیدم.
وقتی دیدم که نبود…! وقتی شنیدم که نخواند…!
چه غم‌انگیز است که وقتی چشمه‌ای سرد و زلال، در برابرت می‌جوشد و می‌خواند و می‌نالد، تشنه‌ی آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید؛ چشمه که از آن آتش که تو تشنه‌ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تـــو تشنه‌ی آب گردی و نه تشنه‌ی آتش.
و بعد… عمری گداختن از غمِ نبودنِ کسی که تا بود، از غمِ نبودنِ تو می‌گداخت!
… و تو آموختی که آن‌چه دو روحِ خویشاوند را، در غربتِ این آسمان و زمینِ بی‌درد، دردمند می‌دارد و نیازمند و بی‌تابِ یکدیگر می‌سازد، دوست داشتن است، و من در نگاهِ تو ای خویشاوندِ بزرگِ من، ای که در سیمایت هراسِ غربت پیدا بود و در ارتعاشِ پر اضطرابِ سخنت، شوق فرار پدیدار! دیدم که تو تبعیدیِ این زمینی…

از معلّم شهید «دکتر علی شریعتی»

 
۱ ديدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

ارسال دیدگاه

 
 
  1. شیوا شفاهی

    ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۴ ق.ظ

    . . . .
    یار گفت
    هنر مندی ست
    با سردی
    با بی رحمی
    با بی روحی
    همسفر شدن
    حرکت را دیدن
    و ثابت ماندن
    با هیچ ِ هیچ در مسیری همراه شدن
    و ره پیمودن
    با نبود ها همقدم شدن
    آخر
    من همبستر شیون دل شدم
    . . .
    این را باور کن
    آن غریبه آشنا، اگر لباس هراس را از تن در بیاورد و در گوشه ای افکند و درد تنهای رخت می بندد و می رود.
    دیگر اشک و اضطراب بر پهنا سیمای آشنایش جای نمی یابد.
    تنها و تنها،در آن یک لحظه که بر تردید لانه افکنده در دل پیروز می شود و برایش دیگر ،آتش گرمای وجودی مانند سردی آن چشمه بر دامنه کوه سرد است . گام هایش به آن سوی است که بداند” از هیچ به اصل می توان رسید.”
    فکر می کنی باز هم فرار می کند؟!
    A Nothing