... شگفتا! وقتی که بود نمیدیدم، وقتی میخواند نمیشنیدم.
وقتی دیدم که نبود...! وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غمانگیز است که وقتی چشمهای سرد و زلال، در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد، تشنهی آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید؛ چشمه که از آن آتش که تو تشنهی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تـــو تشنهی آب گردی و نه تشنهی آتش.
و بعد... عمری گداختن از غمِ نبودنِ کسی که تا بود، از غمِ نبودنِ تو میگداخت!
... و تو آموختی که آنچه دو روحِ خویشاوند را، در غربتِ این آسمان و زمینِ بیدرد، دردمند میدارد و نیازمند و بیتابِ یکدیگر میسازد، دوست داشتن است، و من در نگاهِ تو ای خویشاوندِ بزرگِ من، ای که در سیمایت هراسِ غربت پیدا بود و در ارتعاشِ پر اضطرابِ سخنت، شوق فرار پدیدار! دیدم که تو تبعیدیِ این زمینی...
از معلّم شهید «دکتر علی شریعتی»
No related posts.
.…
یار گفت
هنر مندی ست
با سردی
با بی رحمی
با بی روحی
همسفر شدن
حرکت را دیدن
و ثابت ماندن
با هیچ ِ هیچ در مسیری همراه شدن
و ره پیمودن
با نبود ها همقدم شدن
آخر
من همبستر شیون دل شدم
…
این را باور کن
آن غریبه آشنا، اگر لباس هراس را از تن در بیاورد و در گوشه ای افکند و درد تنهای رخت می بندد و می رود.
دیگر اشک و اضطراب بر پهنا سیمای آشنایش جای نمی یابد.
تنها و تنها،در آن یک لحظه که بر تردید لانه افکنده در دل پیروز می شود و برایش دیگر ،آتش گرمای وجودی مانند سردی آن چشمه بر دامنه کوه سرد است . گام هایش به آن سوی است که بداند” از هیچ به اصل می توان رسید.“
فکر می کنی باز هم فرار می کند؟!
A Nothing