<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: عطش و آتش</title>
	<atom:link href="http://raddepa.com/%d8%b9%d8%b7%d8%b4-%d9%88-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://raddepa.com/%d8%b9%d8%b7%d8%b4-%d9%88-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/</link>
	<description>روزمرّگی‌های من و فرشته‌ام</description>
	<lastBuildDate>Fri, 09 Dec 2011 10:48:32 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
	<item>
		<title>با: شیوا شفاهی</title>
		<link>http://raddepa.com/%d8%b9%d8%b7%d8%b4-%d9%88-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/#comment-22</link>
		<dc:creator>شیوا شفاهی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://raddepa.com/?p=185#comment-22</guid>
		<description>. . . .
یار گفت
هنر مندی ست
با سردی
با بی رحمی
با بی روحی
همسفر شدن
حرکت را دیدن
و ثابت ماندن
با هیچ ِ هیچ در مسیری همراه شدن
و ره پیمودن
با نبود ها همقدم شدن
آخر
من همبستر شیون دل شدم
. . .
این را باور کن
آن غریبه آشنا، اگر لباس هراس را از تن در بیاورد و در گوشه ای افکند و درد تنهای رخت می بندد و می رود.
دیگر اشک و اضطراب بر پهنا سیمای آشنایش جای نمی یابد.
 تنها و تنها،در آن یک لحظه که بر تردید لانه افکنده در دل پیروز می شود و برایش دیگر ،آتش گرمای وجودی مانند سردی آن چشمه  بر دامنه کوه سرد است . گام هایش به آن سوی است که بداند&quot; از هیچ به اصل می توان رسید.&quot;
فکر می کنی باز هم فرار می کند؟!
&lt;a&gt;A Nothing&lt;/a&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>.…<br />
یار گفت<br />
هنر مندی ست<br />
با سردی<br />
با بی رحمی<br />
با بی روحی<br />
همسفر شدن<br />
حرکت را دیدن<br />
و ثابت ماندن<br />
با هیچ ِ هیچ در مسیری همراه شدن<br />
و ره پیمودن<br />
با نبود ها همقدم شدن<br />
آخر<br />
من همبستر شیون دل شدم<br />
…<br />
این را باور کن<br />
آن غریبه آشنا، اگر لباس هراس را از تن در بیاورد و در گوشه ای افکند و درد تنهای رخت می بندد و می رود.<br />
دیگر اشک و اضطراب بر پهنا سیمای آشنایش جای نمی یابد.<br />
 تنها و تنها،در آن یک لحظه که بر تردید لانه افکنده در دل پیروز می شود و برایش دیگر ،آتش گرمای وجودی مانند سردی آن چشمه  بر دامنه کوه سرد است . گام هایش به آن سوی است که بداند” از هیچ به اصل می توان رسید.“<br />
فکر می کنی باز هم فرار می کند؟!<br />
<a>A Nothing</a></p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

