فروردین ۰۱۱۳۸۹
این رباعی را «سیّد مهدی موسوی» دوازده سال پیش سروده است و دردا که هنوزهم وصف حال است.
آزادی شهر از حصارش پیداست
از کینهی چوبههای دارش پیداست
فردای من و تو بازهم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست
فیروزه ب.
No related posts.
با سلام
البته اصل شعر این است
شورچمن از بانگ هزارش پیداست گل چیدنم از زحمت خارش پیداست
این گلشن مقصود کم از گلخن نیست از دود و دم و گرد و غبارش پیداست
این نخل ندامت است بارش آری سالی که نکوست از بهارش پیداست
ممنونام پروانه خانم .