اینهم «خوشبختی» شاهکار جدید احسان خواجهامیری:
[Audio clip: view full post to listen]
بایگانی ماهانه: آوریل 2009
سلام،
اونقدر دلم گرفته که حتا حوصلهی نوشتن رو هم ندارم.
تعجب نکن! قدیمترها وقتی حالم خراب میشد قلم و کاغذ بود که به دادم میرسید ولی چه میشه کرد، وقتی آدمها بهاین راحتی، اینهمه تغییر میکنن!؟
من اگر اینبار رفتم، رفتم آزارم مکن
این تغافلهای بیش از پیش، در کارم مکن…
راستی یه چیزی: « قول میدم که دیگه [...]
امشب قلمم رو برداشتم تا به یاد اونروزها که مینوشتم، دو سه خطی تمرین کنم، اما نشد، آخه اینجا مرکبهاش یه جورایی مصنوعیه. بوی دوده و صمغ و گلاب نداره، اصلاً بوی عشق نمیده. تازه اگه مرکب خوب هم داشته باشی، قلم رو که دستت میگیری، اونقدر حرف برای گفتن و نوشتن داری که نمیدونی [...]
اینکه تمامِ عشقت رو به کسی بدی، تضمینی بر این نیست که اونهم همین کار رو بکنه، پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اینکه عشق، آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش که در دل خودت چنین اتفاق افتاده.
اینروزها خودم رو با این آهنگ (چقدر سخته از رضا صادقی) خفه کردم، ازشهم سیر نمیشم، اینجا میتونی گوشش کنی:
[Audio clip: view full post to listen]
- بین تنهایی و من
روی دیوار آیینهای بود.
- به نگاه گرفتهات ای دوست
میتوان اعتماد کرد امشب؟
اشکهای نگفتهای دارم.
عشق، عاشق، معشوق، تب، شب، روز، ظلم، ظالم، مظلوم، جنگ، غالب، مغلوب…
چرا چکیدهی زندگی همهی ما شده گرفتار شدن در دست این واژهها؟
چرا وقتی تنهایی، برای فرار از اون، سعی میکنی هزار جور به خودت تلقین کنی که فلانی رو دوست داری و از تب عشق اون، شب و روزت یکی شده و وقتی خیلی [...]
…یه مدته که زیاد روبهراه نیستم. دوباره همون یاس فلسفی! اومده سراغم. خیلیها رو از خودم میرنجونم، خودم رو بیشتر از همه. به خیلیها بد میکنم، به خودم بیشتر. خیلی سعی میکنم مهربون باشم ولی از همهی اونوقتها که کمتر سعی میکردم، نامهربونتر شدم. خیلی زور میزنم درجهی صبر و تحملم رو ببرم بالا، ولی [...]
اول به تو که میدانم میخوانی: اون روزا رو بهروی آینه میایستادی و از برق معصومیتی که توی چشات بود غرق شعف میشدی. شبا وقتی روی تشک خنکت غلت میزدی تمام ستارهها رو به خلوت سینهات مهمون میکردی. سوسوی ستارهها اینقده بهت نزدیک بود که خیال میکردی اگه دستت رو دراز کنی میتونی دامنت رو [...]
دیری است که آن دل، دلِ دلتنگ شدنها
بی دغدغه تن داده به این سنگ شدنها
آی ای نفسِ از نفس افتاده کجا رفـت
در نای نی افتادن و آهنگ شدنها
کو ذوق چکیدن ز سرانگشت جنون، کو؟
جاری بهرگ سوختهی چنگ شـدنها
زین رفتن کاهل چه تمنّای فتوحی؟
تیمور نخواهی شد ازین لنگ شدنها
پای طلبم بود و به منزل نرسیدم
من ماندم [...]