بخشی از کتاب «کافه نادری» نوشتهی «رضا قیصریه» از «انتشارات ققنوس» که به نظر من عین واقعیّت است، مصداق بارز آنهم اینروزها فراوان دیده میشود:
…هرگز به محافل سیاسی ایرانیها علاقهای نشان نداده بود و از شیوهی بحث آنان بدش میآمد؛ از بیمنطقیشان، شعارپراکنیشان، عربدهکشی و اوباشگریشان در موقع اختلاف عقیده و جناحبندیهایشان، از نوچهگریشان و [...]
بایگانی ماهانه: می 2009
یه شعر معرکه از «محمّد سلمانی»:
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم میآید
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید
ای صبا! بگذر و بر مرد [...]
خیلی ساده است؛
من میخواهم خودم باشم،
تو هم میخواهی خودت باشی.
خیلی منطقی است؛
تو ساکتی و میخواهی خودم بخواهم که با تو باشم،
من هم ساکتم و میخواهم خودت بخواهی که با من باشی.
حالا خودم و خودت مدّتهاست که خیلی ساده و منطقی منتظر نشستهایم؛
من از ترس اینکه اگر تو را برای همیشه بخواهم دیگر خیلی خودم نباشم،
تو [...]
… شگفتا! وقتی که بود نمیدیدم، وقتی میخواند نمیشنیدم.
وقتی دیدم که نبود…! وقتی شنیدم که نخواند…!
چه غمانگیز است که وقتی چشمهای سرد و زلال، در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد، تشنهی آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید؛ چشمه که از آن آتش که تو تشنهی آن بودی بخار شد و به [...]
با همهی بی سر و سامانیام
باز به دنبال پریشانیام
طاقت فرسودگیام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیام
آمدهام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظهی توفانیام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمدهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانیام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه میدانیام؟
(محمّدعلی بهمنی)
آخ که اگه این کتابهای حافظ و محمّدعلی [...]
مدتیه دلم با هیچ حرفی دیگه وا نمیشه
خیلی دلم وا شدنو دوس داره، -اما نمیشه
یه حرفی تو شعرای من بود -حالا نیس- همینه که:
هرچی میگم شبیهِ اون حرفا و شعرا نمیشه
بد جوری دلواپسِ حالِ خودمم، چیکار کنم؟
دردی دارم که با دوا -والّا- مداوا نمیشه
خیال نکن میخوام برات، باز خودمو لوس بکنم
لوسبازی بچهها که دلخوشیِ ما [...]
برای گریزت از دوستهات و از عزیزانت، هیچوقت جلوت رو نمیگیرم. انتخابت برام محترمه. تصمیمت هرچی که باشه، نمیتونم مجبورت کنم عوضش کنی. پس مانعت نمیشم…
ولی یادت باشه: «هیچکس، هیچوقت نمیتونه همه رو از خودش راضی نگه داره.» انسان و روابط انسانی سرشار از جاذبه و دافعه است. طبیعیه که یه عده از آدم خوششون [...]
…دیگه شب مرواری دوزون نمیشه
آسمون مثل قدیم شبا چراغون نمیشه
غصهی کوچیک سردی مث اشک
جای هر ستاره سوسو میزنه
سر هر شاخهی خشک،
از سحر تا دل شب
جغده که هوهو میزنه
دلا از غصه سیاست
آخه پس خونهی خورشید کجاست؟
قفله؟ بازش میکنیم
قهره؟ نازش میکنیم
میکشیم منتشو
میخریم همتشو
مگه زوره!؟ بهخدا هیشکی به تاریکی شب تن نمیده
موش کورم که میگن دشمن نوره،
به تیغ [...]
حس غریبیه وقتی میبینی خواهر کوچولوت که یه روزی از تاکسی سوار شدن میترسید، امروز -خدا رو شکر- یه زندگی رو میچرخونه و دوتا بچّهی ماه و دوستداشتنی داره که اگه یه هفته نبینیشون حسّ میکنی یه چیزی گم کردی.
یه سال دیگه هم گذشت آبجی خوشگله، یه سال دیگه هم باهم و کنار هم بودیم…
با [...]
باید برای درد، «دلی» دست و پا کنم
آنرا به داغ آینهها مبتلا کنم
دارد حضور عاطفه کمرنگ میشود
آهی، نثار صورت آیینهها کنم
مردم هنوز پشت سرم حرف میزنند
اما حساب دوست ز مردم جدا کنم
دل را شهید چشم تو کردم نیامدی
وقتی که نیستی، به چهکس اقتدا کنم؟
دارم به انتهای خودم میرسم «غزل»
بهتر که دین خود به خودم را [...]