گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مُرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهوارهی چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست، نترسید که در قافلهمان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
«دکتر زهرا رهنورد»
بایگانی ماهانه: ژوئن 2009
آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم
تا عاقبت ستارهشناسی بلد شدم
منظومهای برابر چشمم گشوده شد
آنشب که از کنار تو آرام رد شدم
گم بودم از نگاه تمام ستارگان
تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم
دیدم تو را در آینه و مثل آینه
من هم دچار -از تو چه پنهان؟- حسد شدم
شاید به حکم جاذبه، شاید به جرم [...]
زندهیاد «نادر ابراهیمی» مینویسد: «آدمیزاد، تا وقتی کاری نکرده، اشتباهی هم نمیکند…»
امشب میخواهم اعتراف کنم که من مدّتهاست اشتباهی مرتکب نشدهام!
درست حدس زدی… روزها و هفتهها و ماههاست که هیچ کاری نمیکنم، هیچ کاری؛ زندگیام شده تکرار روزمرّگیها.
تا چندی پیش گمان میکردم با توجّه به فراز و نشیبهایی که مسیر زندگیام داشته و با تجربههایی [...]
از چهاردهسالگی ماشین میروندم و لحظهشماری میکردم که هجده سالم بشه و گواهینامهام رو بگیرم. هیفده سال و خوردهای بودم که شایع شد قراره شکل گواهینامهها عوض شه! گفتم من که نگرفتم، میمونم تا جدیدش رو بگیرم. سرت رو درد نیارم گواهینامهی جدید که نیومد هیچ، چند سال هم از اون جریان گذشت و شدم [...]
(حدّ اقل خودم) فکر میکنم که بلدم بنویسم ولی جلوی خواهرام بهخصوص این وسطی آدم کم می آره (نمیدونم هنوز هم مینویسه یا نه!) به هر حال یه شعر از خودش رو به خودش تقدیم میکنم:
ای صمیمیّت دستان غزل، با من باش
صاحب پاکی چشمان عسل، با من باش
من از ابهام غم غربت خود دلتنگم
وارث سادگی [...]
چرا زهم بگریزیم؟ راهمان که یکیست
سکوتمان، غممان، اشک و آهمان که یکیست
چرا زهم بگریزیم؟ دستکم یکعمر
مسیر میکده و خانقاهمان که یکیست
تو گر سپیدی روزی و من سیاهی شب
هنوز گردش خورشید و ماهمان که یکیست
تو از سلالهی لیلی، من از تبار جنون
اگر نه مثل همیم، اشتباهمان که یکیست
من و تو هردو به دیوار و مرز معترضیم
چرا [...]