بایگانی ماهانه: دسامبر 2009

بیست سال

خونه‌ی عموی مامان‌ام بودیم. آهنگ «چشمای تو»ی «داریوش» پخش می‌شد که دایی اومد دنبال‌مون… تو راهِ خونه زد زیر گریه و گفت: «دایی… باباتون راحت شد!» آنا با چشم‌های بچّگونه ولی مضطرب پرسید: «مُرد!؟»
از اون شبِ سیاهِ بیست‌ساله فقط همین یادمه، بعد گریه بود و اشک بود و پارچه‌های سیاه روی دیوار خونه‌مون و…
امروز درست [...]