دشوار می شود این روزهای دل تنگی وقتی که در چشمانت غصه می بینم ، وقتی که بدانم که شبی را تا صبح نخوابیده باشی و من در کنارت نبوده ام. وقتی در پشت نقاب مردانه ای بغضت را جمع می کنی. وقتی دقایقی سکوت بین مان حرف می زند و تو می دانی که در کدامین لحظه من اندوه را در لبخندم پنهان کرده ام. وقتی که نمی گویم ولی می دانی و وقتی می دانم ولی نمی گویی. وقتی دلمان از غصه ی همدیگر می گیرد . وقتی از مرد کوری که می دید برایم گفتی و من از لطافت شاعرانه ی تو چشم هایم تر شد. می خواهم تمام شادی های دنیا را بیاورم تا با لبخندی روی لبانت جمع باشد تا همیشه. و آنگاه اندوه و تاریکی بدانند که نخواهند توانست ما را بیازارند حتی در روزهای سخت.…

 

دل آدم می گیرد در این روزهای تاریک و سرد حرف کشی ، در این سوز سرمای بیداد گرکه آنها آمده بودند ولی ما نبودیم . نگاه های معنی داری که از کنار هم می گذشتند، به امید اینکه شاید دیگری صدایش را فریاد کند. نگاه هایی آمیخته با ترس و هیجان اما تلخ . این بار دیگر آنها هم خسته بودند، این بار آنها هم انتظار داشتند از ما.
اما همگی نا امید بازگشتیم آنها به لانه های گرگان و چون من هایی، خسته تراز همیشه، از پرسه ی اعتراض به میان کتاب ها و قلم هایمان خزیدیم تا لا اقل بروی کاغذ از خودمان بپرسیم آیا آزادی خواهد آمد!؟

© 2012 ردّ پا Suffusion theme by Sayontan Sinha