غزلمثنوی زیبایی از «هیلا صدّیقی»، خوانده شده در انجمن فرهنگی ادبی امیرکبیر به تاریخ ۲۷ام آبانماه ۱۳۸۸.
(ذرّه ذرّهی وجودم را شعفی وصفناپذیر فرا میگیرد وقتی تصوّر میکنم که فرزندان فردای ایرانام را چنین مادرانی پرورش خواهند داد؛ درود بر یکایک این شیرزنان)
این هم متن این شعر زیبا (جایی نتوانستم راه تماسّی برای کسب اجازه از [...]
تصنیف «موج خون» یک تصنیف ملّی میهنی است که در آواز اصفهان توسط «رهام سبحانی» بر روی شعری از «مرحوم فریدون مشیری» ساخته شده و توسّط «گروه بیداد» اجرا گردیده است. خوانندگان این تصنیف «حسن شرقی» و «هاله سیفیزاده» هستند.
بشنوید این تصنیف زیبا را:
[Audio clip: view full post to listen]
اینهم متن شعر نغز آن که [...]
گریه نمیکنم، نه اینکه سنگم
گریه غرورمرو بههم میزنه
مرد برای هضم دلتنگیهاش
گریه نمیکنه، قدم میزنه!
گریه نمیکنم، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست، نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمهام که،
یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بیستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابرو داره
اگه یکی باشه منرو بفهمه
براش غرورمرو بههم میزنم
گریه که [...]
بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند میخورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست
با برگ گل نوشته، به دیدار باغ ما
وقتی بیا که حوصلهی غنچه تنگ نیست
در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفتهاند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
دارد [...]
عشق، پرواز بلندیست، مرا پر بدهید
به من اندیشهی از مرز فراتر بدهید
من به دنبال دل گمشدهای میگردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید
تا درختان جوان راه مرا سد نکنند
برگ سبزی بهمن از فصل صنوبر بدهید
یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید
آتش از سینهی آن سرو جوان بردارید
شعلهاش [...]
هر چه بیشتر از «محمّد سلمانی» میخوانم، بیشتر شیفتهی کلامش میشوم. این هم یک غزل ناب دیگر از این شاعر:
ببین در سطر سطرِ صفحهی فالی که میبینم
تو هم پایانِ تلخی داری ای آغاز شیرینم
ببین در فالِ «حافظ» خواجه با اندوه میگوید:
که منهم انتهایِ راه را تاریک میبینم
تو حالا هرچه میخواهی بگو حتی خُرافاتی
برای من که [...]
زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم
هرچه بیشتر شدند، بیشتر گذاشتیم
تا نیفتد از قلم، هیچیک در این میان
روی ساقههایشان، ضربدر گذاشتیم
از برای احتیاط، احتیاطِ بیشتر
بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم
جابهجا گماردیم، چشمهای تیز را
تا تلاش سرو را بیثمر گذاشتیم
کارِمان تمام شد، باغ قتلعام شد
صاحبانِ باغ را، پشتِ در گذاشتیم
سوختیم و ریختیم، عاقبت گریختیم
باغِ گُر [...]
وطن! وطن!
نظر فکن بهمن که من
به هر کجا غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام، همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام
تو نیک می شناسیام
من از درون قصّهها و غصّهها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاهچشم کدخدا
ز پشت دود کشتهای سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعلههای کورهها وکارگاه
تنم ز [...]
آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم
تا عاقبت ستارهشناسی بلد شدم
منظومهای برابر چشمم گشوده شد
آنشب که از کنار تو آرام رد شدم
گم بودم از نگاه تمام ستارگان
تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم
دیدم تو را در آینه و مثل آینه
من هم دچار -از تو چه پنهان؟- حسد شدم
شاید به حکم جاذبه، شاید به جرم [...]
چرا زهم بگریزیم؟ راهمان که یکیست
سکوتمان، غممان، اشک و آهمان که یکیست
چرا زهم بگریزیم؟ دستکم یکعمر
مسیر میکده و خانقاهمان که یکیست
تو گر سپیدی روزی و من سیاهی شب
هنوز گردش خورشید و ماهمان که یکیست
تو از سلالهی لیلی، من از تبار جنون
اگر نه مثل همیم، اشتباهمان که یکیست
من و تو هردو به دیوار و مرز معترضیم
چرا [...]