خونهی عموی مامانام بودیم. آهنگ «چشمای تو»ی «داریوش» پخش میشد که دایی اومد دنبالمون… تو راهِ خونه زد زیر گریه و گفت: «دایی… باباتون راحت شد!» آنا با چشمهای بچّگونه ولی مضطرب پرسید: «مُرد!؟»
از اون شبِ سیاهِ بیستساله فقط همین یادمه، بعد گریه بود و اشک بود و پارچههای سیاه روی دیوار خونهمون و…
امروز درست [...]
بایگانی رستهها: روزنوشت
چندی پیش بحثی داشتیم با تنی چند از یاران در غربت در این باره که زبان فارسی یکی از معدود زبانهاییست که در آن برای سوّمشخص مفرد تنها یک ضمیر وجود دارد: «او»، خواه این شخص «زن» باشد، خواه «مرد».
از بحث زبانشناسی مساله که بگذریم (چون بعضی بر این عقیدهاند که این یک ضعف زبانی است) [...]
زندهیاد «نادر ابراهیمی» مینویسد: «آدمیزاد، تا وقتی کاری نکرده، اشتباهی هم نمیکند…»
امشب میخواهم اعتراف کنم که من مدّتهاست اشتباهی مرتکب نشدهام!
درست حدس زدی… روزها و هفتهها و ماههاست که هیچ کاری نمیکنم، هیچ کاری؛ زندگیام شده تکرار روزمرّگیها.
تا چندی پیش گمان میکردم با توجّه به فراز و نشیبهایی که مسیر زندگیام داشته و با تجربههایی [...]
از چهاردهسالگی ماشین میروندم و لحظهشماری میکردم که هجده سالم بشه و گواهینامهام رو بگیرم. هیفده سال و خوردهای بودم که شایع شد قراره شکل گواهینامهها عوض شه! گفتم من که نگرفتم، میمونم تا جدیدش رو بگیرم. سرت رو درد نیارم گواهینامهی جدید که نیومد هیچ، چند سال هم از اون جریان گذشت و شدم [...]
(حدّ اقل خودم) فکر میکنم که بلدم بنویسم ولی جلوی خواهرام بهخصوص این وسطی آدم کم می آره (نمیدونم هنوز هم مینویسه یا نه!) به هر حال یه شعر از خودش رو به خودش تقدیم میکنم:
ای صمیمیّت دستان غزل، با من باش
صاحب پاکی چشمان عسل، با من باش
من از ابهام غم غربت خود دلتنگم
وارث سادگی [...]
بخشی از کتاب «کافه نادری» نوشتهی «رضا قیصریه» از «انتشارات ققنوس» که به نظر من عین واقعیّت است، مصداق بارز آنهم اینروزها فراوان دیده میشود:
…هرگز به محافل سیاسی ایرانیها علاقهای نشان نداده بود و از شیوهی بحث آنان بدش میآمد؛ از بیمنطقیشان، شعارپراکنیشان، عربدهکشی و اوباشگریشان در موقع اختلاف عقیده و جناحبندیهایشان، از نوچهگریشان و [...]
خیلی ساده است؛
من میخواهم خودم باشم،
تو هم میخواهی خودت باشی.
خیلی منطقی است؛
تو ساکتی و میخواهی خودم بخواهم که با تو باشم،
من هم ساکتم و میخواهم خودت بخواهی که با من باشی.
حالا خودم و خودت مدّتهاست که خیلی ساده و منطقی منتظر نشستهایم؛
من از ترس اینکه اگر تو را برای همیشه بخواهم دیگر خیلی خودم نباشم،
تو [...]
… شگفتا! وقتی که بود نمیدیدم، وقتی میخواند نمیشنیدم.
وقتی دیدم که نبود…! وقتی شنیدم که نخواند…!
چه غمانگیز است که وقتی چشمهای سرد و زلال، در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد، تشنهی آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید؛ چشمه که از آن آتش که تو تشنهی آن بودی بخار شد و به [...]
برای گریزت از دوستهات و از عزیزانت، هیچوقت جلوت رو نمیگیرم. انتخابت برام محترمه. تصمیمت هرچی که باشه، نمیتونم مجبورت کنم عوضش کنی. پس مانعت نمیشم…
ولی یادت باشه: «هیچکس، هیچوقت نمیتونه همه رو از خودش راضی نگه داره.» انسان و روابط انسانی سرشار از جاذبه و دافعه است. طبیعیه که یه عده از آدم خوششون [...]
حس غریبیه وقتی میبینی خواهر کوچولوت که یه روزی از تاکسی سوار شدن میترسید، امروز -خدا رو شکر- یه زندگی رو میچرخونه و دوتا بچّهی ماه و دوستداشتنی داره که اگه یه هفته نبینیشون حسّ میکنی یه چیزی گم کردی.
یه سال دیگه هم گذشت آبجی خوشگله، یه سال دیگه هم باهم و کنار هم بودیم…
با [...]