به نسیمی همهی راه بههم میریزد
کی دل سنگ تو را آه بههم میریزد
سنگ در برکه میاندازم و میپندارم
با همین سنگزدن، ماه بههم میریزد
عشق بر شانهی هم چیدن چندین سنگ است
گاه میماند و ناگاه بههم میریزد
آنچه را عقل به یک عمر بهدست آورده است
عشق یک لحظهی کوتاه به بههم میریزد
آه! یکروز همین «آه» تو را میگیرد
گاه یک کوه به یک کاه بههم میریزد
یه ماهی بود یه دریا
یه آسمون زیبا
یه قایق شکسته
یه ماهیگیر تنها…
یه ماهیگیر که دریا
دنیای باورش بود
خیال صید ماهی
امید آخرش بود
یه ماهی که حواسش
به آینههای نور بود
فکر شب عروسی
تو حجلهی بلور بود
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروس ماهیا
شاهماهی میشه همسرش!
ماهی نمیشد باورش
تور که بیفته رو سرش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاه آخرش…
ماهی لبش میخندید
به قحطی صداقت
به دشنهای که خورده
تو سفرهی رفاقت
ماهی نفهمید چه کسی
سینهی خستهشو درید
کدوم لب گرسنهای
شوری بختشو چشید
ماهی هرگز نفهمید
که تور و بند و صیاد
نمیشه عشق شیرین
برای قلب فرهاد
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانهی خالی نگهبانی بس است
ترس، جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد، مسلمانی بس است
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان، دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!
«شاعر تمام شده» اثریست با شعری زیبا از «سیّد مهدی موسوی» و صدای گیرای «شاهین نجفی». در زیر متن شعر، صدا و نماهنگ کار را برایت آوردهام.
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
نگاه میکنم از غم بهغم که بیشتر است
به خیسیی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت، فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانهترین خوابهای توی تنات
به عشقبازی من با ادامهی بدنات
به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّهای که توام! در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره
به «هرگز»ات که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»
به دستهای تو در آخرین تشنّجهام
به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی
به شعر خواندن ِ تا صبح بی همآغوشی
به بوسههای تو در خواب احتمالی من
به فیلمهای ندیده، به مبل خالی من
به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفیام…
به خستگی تو از حرفهای فلسفیام
به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده
قسم به این شب و این شعرهای خط خطیام
دوباره برمیگردم به شهر لعنتیام
به بحث علمی بی مزّهام در ِ گوشات
دوباره برمیگردم به امن ِ آغوشات
به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ …
دوباره برمیگردم، به آخرین بوسه
بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم
بر شانهی تنهایی خود سر بگذارم
از حاصل عمر بههدر رفتهام ایدوست
ناراضیام، امّا گلهای از تو ندارم
در سینهام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفسهای خودم را بشمارم
از غربتام اینقدر بگویم که پساز تو
حتّا ننشستهست غباری به مزارم
ای کشتی جان! حوصله کن میرسد آنروز
روزی که تورا نیز به دریا بسپارم
نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یکبار به پیراهن تو بوسه بکارم
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظیاش را بفشارم
چنانکه ابر گره خورده با گریستناش
چنانکه گل، همه عمرش مًسخّر شادیست
چنانکه هستی آتش اسیر سوختن است
تمام پویهی انسان بهسوی آزادی است
فیروزه ب.
«باز میگردم؛ همیشه باز میگردم.
مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغازی بپنداری یا پایان، من در پایانِ پایانها فرو نمیروم.
مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مردِ خداحافظیِ همیشهگی نیستم.
باز میگردم؛ همیشه باز میگردم.
هلیا، خشمِ زمانِ من بر من، مرا منهدم نمیکند. من روحِ جاریِ این خاکم.
من روانِ دائمِ یک دوست داشتن هستم.» — نادر ابراهیمی
آخیش! بالاخره بیرون اومدم از اون چرخهی لعنتی تکرار روزهام. آخر پیداش کردم (خودم رو میگم!)، بیچاره یه جایی اون ته دلم، پشت یه دریای خون نشسته بود و ماتش برده بود به یه نقطه که هیچی نبود. شوکِ اینروزها باعث شده به خودش بیاد. پا شه و دلاش رو به دریا بزنه و زودتر به دادم برسه که از این خرابتر نشم.
تا بعد…
چشمات بهچشمِ ما و دلات پیشِ دیگریست
جای گلایه نیست که این رسمِ دلبریست
هرکس گذشت از نظرت، در دلات نشست
تنها گناهِ آینهها، زودباوریست
مهرت بهخلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابر همهگان نابرابریست
دشنام یا دعای تو در حقّ من یکیست
ای آفتاب، هرچه کنی ذرّهپروریست
ساحل جوابِ سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسریست
مگذار که عشق، به عادتِ دوستداشتن تبدیل شود!
مگذار که حتّا آبدادن گلهای باغچه، به عادتِ آبدادن گلهای باغچه تبدیل شود!
…عشق، عادت به دوستداشتن و سخت دوستداشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن خواستنیست که خود، پیوسته، خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق. چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق، همچنان عشق بماند!؟